تبلیغات
اجتماع و من( شمس کیا)

اجتماع و من( شمس کیا)
یادها فراموش نخواهند شد ، حتی به اجبار و دوستی ها ماندنی هستند ، حتی با سکوت

روزی روزگاری،در زمان های خیلی قدیم،پادشاهی به نام "هوخشتر" امپراطوری ماد را به عظمت رساند،تا جایی که پادشاه کشور"لودیه" با ازدواج دختر خود با "آستیاگ" پسر هوخشتر موافقت کرد.آستیاگ پادشاه ستمکاری بود و به جای اجرای عدالت،به مردم ظلم و ستم می کرد.مردم با اینکه در کشور ثروتمندی زندگی می کردند،روزگار سختی داشتند.
پادشاه،شبی در خواب دید که از بدن دخترش "ماندانا" نهر آبی روان شده که سراسر آسیا را فرا گرفته است.خوابگذاران خواب را اینگونه تعبیر کردند که ماندانا پسری می آورد که سراسر آسیا را خواهد گرفت.شاه از تعبیر خواب ترسید پس دخترش ماندانا را به "کمبوجیه" پادشاه سرزمین پارس شوهر داد تا شاید فرزند آنها نیز مانند پدر،مردی نجیب و آرام شود.پس از مدتی،خواب شاه برای بار دوم تکرار شد.این بار خواب دید که از شکم ماندانا تاکی روییده،بزرگ شده و سراسر آسیا را گرفته است.شاه با وحشت از خواب بیدار شد و از خوابگذاران تعبیر خوابش را پرسید.خوابگذاران گفتند:"ای پادشاه،دخترت ماندانا که هم اکنون باردار است پسری به دنیا خواهد آورد که سلطنت را از تو خواهد گرفت و بر قسمت بزرگی از دنیا فرمانروایی خواهد کرد."
آستیاگ دخترش را به سرزمین ماد دعوت کرد و به هارپاک،وزیر خود گفت:"دخترم ماندانا را به جای امنی ببر و پس از تولد فرزند،کودک را بکش و دفن کن،اما مواظب باش از این موضوع با کسی چیزی نگویی.ای هارپاک!از خشم من بترس و فرمان مرا مو به مو اجرا کن."
هارپاک در جواب شاه گفت:"همان خواهم کرد که می گویید،خیال پادشاه آسوده باشد."شوهر ماندانا،کمبوجیه به علت بیماری پدرش،همسر خود را ترک کرد و به سرزمین پارس برگشت.ماندانا همراه خدمتکارانش به خانه ای زیبا که هارپاک تدارک دیده بود،رفتند.پس از تولد کوروش،فرزند ماندانا،هارپاک با اندوه فراوان کودک را در پارچه ای از حریر پوشاند و به خانه برد.
هارپاک با خود فکر کرد آستیاگ پیر است،اگر ماندانا به سلطنت برسد و موضوع فاش شود،بی شک از من انتقام خواهد گرفت.ماندانا وقتی به هوش آمد از خدمتکارانش خواست تا کودک را نزد وی بیاورند.هارپاک گفت:"متاسفانه عمر کودک به دنیا نبود."ماندانا بسیار ناراحت شد و گفت:"تا با چشمان خود کودک را نبینم،مرگ کوروشم را باور نخواهم کرد."هارپاک،فرزند مرده چوپان سلطنتی،"میترادات"را به ماندانا نشان داد.میترادات و همسرش"سباکو"در کوهستان های مرتفع زندکی می کردند و با چوپانی گله های پادشاه روزگار می گذراندند.هارپاک،کوروش را به آنها سپرد و از اینکه دستش را به خون فرزند کمبوجیه و ماندانا آلوده نکرده بود،خوشحال شد.


 

پس از گذشت 10 سال اتفاقی غیر منتظره هویت کوروش را فاش کرد.او و چند تن از کودکان در دهکده ای که میترادات گله داری می کرد،سرگرم بازی بودند.کودکان که بیشتر فرزندان درباریان بودند،کوروش را به شاهی برگزیدند.او نیز مانند پادشاهان به کودکان فرمان می داد و همه را از عاقبت نافرمانی می ترساند.یکی از کودکانی که نافرمانی کرده بود،سخت مجازات شد.پدر کودک زخمی،وی را نزد آستیاک برد و پشت او را نشان داد و گفت : "شاها ! نگاه کن که بنده تو ، پسر چوپان ، چگونه با پسر من رفتار کرده است."  شاه چوپان و پسرش را احضار کرد و به پسر چوپان گفت : "تو چگونه جرات کردی چنین کنی؟" کوروش جواب داد : "من در بازی،شاه بودم.او فرمان مرا اجرا نکرد ، پس تنبیهش کردم.حالا اگر باید مجزات شوم،اختیار با شماست."

پاسخ کودک،عادی نبود.از طرفی چهره او به آستیاک شباهت داشت و از لحاظ طرز گفتار به چوپان زادگان شبیه نبود  ;سنش نیز با سن کودکی که دستور قتلش صادر شده بود یکی بود.شاه به فکر فرو رفت.برای اطمینان بیشتر در مورد کوروش پرس و جو کرد.سرانجام راز میترادات فاش شد.

آستیاک از نافرمانی هارپاگ خشمگین شد و او را برای مهمانی شام که به مناسبت یافتن نوه اش کوروش بر پا نموده بود،دعوت کرد.بعد از شام ، پادشاه از وزیرش پرسید : "غذا چطور بود؟" هارپاک گفت : "بسیار عالی بود سرورم!" آستیاک در پاسخ گفت : "غدایی که خوردی از گوشت بدن تنها فرزندت تهیه شده بود." هارپاک خشمگین شد و از شاه کینه به دل گرفت،ولی بروز نداد.آستیاک از خوابگزاران و مشاورانش پرسید : "پسر دخترم زنده است حالا چه باید کرد؟" خوابگزاران گفتند : "خوابی که دیده بودی تعبیر شده است ، زیرا او را به شاهی انتخاب کرده اند و دیگر خطری از جانب او تو را تهدید نمی کند." آستیاک از این جواب خوشحال شد و با خود گفت : "برای یک خواب پوچ می خواستم نوه ام را آزار دهم،ولی اقبالش او را نجات داد."آستیاک پس از مشورت با مشاورانش ، کوروش را به آغوش پدر و مادر حقیقی اش باز گرداند.کوروش در سرزمین پارس زیر نظر ماندانا و کمبوجیه رشد کرد و جوانی قدرتمند شد.

سال ها گذشت و هارپاک ، وزیر آستیاک موقعیت را برای گرفتن انتقام خون پسرش مناسب دید.پس به این فکر افتاد که با نامه ای از کوروش جوان کمک بگیرد.در نامه نوشت : "ای پسر کمبوجیه ! از آستیاک قاتل خود انتقام بگیر.او مرگ تو را می خواست و اگر تو زنده ای ، از خدا و بعد از او از من است.گمان کنم می دانی که مرا چگونه برای اینکه نخواستم تو را بکشم مجازات کردند.به من اعتماد کن و به جنگ ماد بیا.اگر آستیاک مرا سردار جنگ کند ، ما پیروز خواهیم شد.شاهان زیر سلطه ماد با آستیاک مخالف اند و با تو او را شکست خواهند داد.همه چیز آماده است،هرچه زود تر اقدام کن!" سپس نامه را در شکم خرگوشی پنهان کرد و به یکی از خدمتکاران امین خود سپرد تا با لباس شکارچی به طرف پارس برود.پادشاه به خاطر خوابی که در مورد کوروش دیده بود ، روابط دو سرزمین ماد و پارس را به شدت زیر نظر داشت اما فرستاده هارپاک نگهبانان را فریب داد و نامه را به دست کوروش رساند.کوروش با خواندن نامه دانست که باید بر ضد شاه قیام کند و نیز فهمید که در دربار ماد علاوه بر هارپاک ، کسانی هستند که به او کمک خواهند کرد.کوروش پیشنهاد هارپاک را پذیرفت;اما نخست با دعوت بزرگان پارس به آنها گفت : "آستیاک طی فرمانی اداره امور پارس را به من سپرده است." سپس دستور داد تا پارس ها یک روزه میدان را از خار و خاشاک پاک و هموار سازند.او روز بعد ضیافت بزرگ و با شکوهی در این میدان برگزار کرد.وی در پایان مراسم از درباریان تفاوت دو روز را پرسید.وقتی پارس ها روز ضیافت را بهتر از روز پیش خواندند،کوروش گفت : "اگر شما با فرماندهی من قدرت را از ماد ها بگیرید همین طور راحت زندگی خواهید کرد." پارس ها که از ستم آستیاک ناراحت بودند،پیشنهاد کوروش را پذیرفتند.

آستیاک پس از سرپیچی های کوروش ، سپاهی را فراهم کرد و از روی غفلت ، فرماندهی آن را به هارپاک سپرد.هارپاک نیز که منتظر چنین فرصتی بود به جای جنگ با کوروش تسلیم وی شد.آستیاک ناچار خود با عده کمی به جنگ کوروش رفت ولی در نزدیکی پاسارگاد از سپاه کوروش شکست خورد و اسیر شد.

به این ترتیب کوروش پس از پیروزی بر ماد که نژادی از ایرانیان بودند با اتحاد پارس و ماد امپراطوری بزرگی در تاریخ ایران تشکیل داد که " امپراطوری هخامنشیان" نام گرفت و سرانجام سلسله ماد به دست کوروش منقرض شد.نام کوروش بزرگ به خاطر عدالت ، هدایت درست امپراطوری و رسیدگی به کار های مردم جاودانه شد.

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 اسفند 1392 توسط شمس کیا
درباره وبلاگ

چه بیهوده است
در پاییز
به بهار فکر کردن
shamskiam@yahoo.com
Blog Skin