اجتماع و من( شمس کیا)
یادها فراموش نخواهند شد ، حتی به اجبار و دوستی ها ماندنی هستند ، حتی با سکوت
دو روزه اسباب کشی داریم   یک اسباب کشی خنده دار  که  می خواهیم از طبقه دوم  منزل خودم بیام طبقه اول منزل خودم 
اسباب  طبقه  اول را به طبقه دوم می بریم و بلعکس  بگذریم هر چی بگم تف سر بالاست (کار الکی اخه مبل با مبل  یا فرش با فرش که فرق نداره)
ساعت 6 عصر  خسته یک گوشه افتاده بودم  و هر چی خانم می گفت  پاشو تنبل جان  واقعا حسش نبود یهو یک نعره و وداد وبیداد بسیار شدید در کوچه پیچید 
وبعد صدای مشت بود که می خورد به در که حجی ترا خدا در  را باز کن  و... خیلی ترسیدم 
با همون شلوارک خونه پریدم در را باز کردم یک پسر 12 - 13 ساله با یک نایلون مرغ  پشت در بود که  داشت گریه می کرد که  دو تا موتوری می خوانند  منا بدزدند زودی اوردمش توی خونه  وخانمم براش اب سرد اور د لباسم پوشیدم  وگفتم بریم برسونمت  تا امدیم  بیرون دو تا موتوری دوپشته از دور منتظر بود که با دیدن من با انگشت اشاره تهدیدم کردند ورفتند
تو راه پرسیدم چی شده با گریه گفت نمی دونم یک چند دقیقه ای با موتور  توی خیابان پست سرم می امدند  وقتی من ترسیدم  و امدم توی کوچه  از موتور پریدند پایین که منا بگیرند که  دیگه شما در  باز کردید.... و گفت که تا به حال انها را ندیده است
هیچی غیر از این امروز نمی تونست منا از خانه بیرون بکشد    خیلی ترسیدم
یعنی جامعه ومردم به چه سمتی می روند!!!!!!!!!!


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 خرداد 1394 توسط شمس کیا
درباره وبلاگ

چه بیهوده است
در پاییز
به بهار فکر کردن
shamskiam@yahoo.com
Blog Skin
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic