تبلیغات
اجتماع و من( شمس کیا)

اجتماع و من( شمس کیا)
یادها فراموش نخواهند شد ، حتی به اجبار و دوستی ها ماندنی هستند ، حتی با سکوت
 روزی حکیم انوری در بازار بلخ می گذشت. هنگامه ای دید. پیش رفت و سری در میان کرد. مردی دید که ایستاده و قصاید انوری را به نام خود می خواند و مردم او را تحسین می کنند. انوری پیش رفت و گفت: ای مرد! این اشعار کیست که می خوانی؟ گفت: اشعار انوری. گفت: تو انوری را می شناسی؟ گفت: چه می گویی؟ انوری منم. انوری بخندید و گفت: شعر دزد شنیده بودم اما شاعر دزد ندیده بودم.
سال تولید نرم افزار نهم

 روزی حکیم انوری در بازار بلخ می گذشت. هنگامه ای دید. پیش رفت و سری در میان کرد. مردی دید که ایستاده و قصاید انوری را به نام خود می خواند و مردم او را تحسین می کنند. انوری پیش رفت و گفت: ای مرد! این اشعار کیست که می خوانی؟ گفت: اشعار انوری. گفت: تو انوری را می شناسی؟ گفت: چه می گویی؟ انوری منم. انوری بخندید و گفت: شعر دزد شنیده بودم اما شاعر دزد ندیده بودم.
سال تولید نرم افزار نهم


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 22 آذر 1396 توسط شمس کیا
درباره وبلاگ

چه بیهوده است
در پاییز
به بهار فکر کردن
shamskiam@yahoo.com
Blog Skin